دختری دارم شاه نداره
دختری دارم شاه نداره
دختری با طعم بهار.......
تاريخ : پنجشنبه 19 تير 1393 | نویسنده : مامان گلاب
بازدید : مرتبه

هلنا دختری با طعم بهار......

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 24 شهريور 1393 | نویسنده : مامان گلاب
بازدید : 400 مرتبه

جمعه بیست و هشتم شهریور عروسی داداش جونمه اینقده ذوق دارم و خوشحالم که شبا تا کلی وقت دارم برنامه ریزی میکنمخندونک

هلنایی که دیگه هیچی قربونش برم بچم اینقده خوشحاله که فقط فکر و ذکرش شده عروسی دایی مهدی میره و میاد از عروسی و تاجشو و لباس عروسش حرف میزنهبغل

یا داره از من و بابایش میپرسه به نظرت من شب عروسی چه جوری برقصم مو هامو چه جوری درست کنم فدای ذوق و شوق مادربغل

من فردا دارم میرم شهرستان انشالله یک شنبه . دوشنبه هفته اینده که اومدم از همه چی تعریف میکنم  انشالله که همه جونا خوشبخت بشنزیبا

اینم کارت عروسیشون:



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 26 مرداد 1393 | نویسنده : مامان گلاب
بازدید : 348 مرتبه

بغلبوسمحبتجگر گوشه ام فردا 38 ماهگیت تموم میشه مبارکت باشه عسیسممحبتبوسبغل

واسه تعطیلات عید فطر قرار بود با عمه زهره اینا بریم مسافرت ولی وقتی قرار شد اونا چند تا از فامیل های دیگه برن رفتن ما کنسل شد

واسه همین با مامان جون اینا قرار شد بریم طرفای اقلید و سرحد به دوستای باباجون سر بزنیم

صبح زود راه افتادیم دخمل نازم خوابیده بودبوس با مامان جون و بابا جون و خاله لاله

توی راه رفتیم کنار یه چشمه اینقده ذوق کردی که ما رو هم سر ذوق اوردی و یه چند دقیقه ای اب بازی کردیمگیج

واسه نهار مهمون یکی از دوستای باباجون بودیم که یه پسر کوچولوی دو ساله داشتن به اسم ماهان  کلی با هم باز کردین و تا موقعی خوب بودین که دمپایی و عینک شما رو بر نمی داشتخندونک

عصر رفتیم یه باغ سیب اینقده قشنگ بود که نگو دور تا دورش هم درخت های سپیدار

و این دو تا عکس که عاشقشونممحبت

هلنایی و مامان گلمبوس

شب هم مهمون یکی دیگه از دوستای باباجون بودیم و صبح زود هم برگشتیم

 و اما دومین مسافرتمون

از اونجای که 28 شهریور عروسی یه دونه داداشمه  از بابایی خواستیم که واسه خرید ببرتمون شیراز که هم واسه خودمون هم واسه دخمل نازم خرید کنیمجشنمحبت

چهارشنبه صبح راه افتادیم و نزدیکای ظهر رسیدیم عصرش با دختر عمه هام رفتیم تک تاز واسه خودم لباس گرفتم و پنج شنبه هم از زیتون واسه دختری خریدکردیم توی این مدت هم هلنا با نوه های عمه ام (نیکا.نیما.نیایش.عرشیا. عرفان) بازی کردن و اینقده غرق بازی بود که اصلا نبود منو حس نمیکرد تازه لهجه شیرازی هم گرفته بودزیبا

خرید های دخملمونزیبا

واسه شبش هم رفتیم باغ عمه و تا نیمه های شب حرف زدیم و خوش گذروندیم بچه ها هم با هم بازی میکردن و اخلاق هلنا فوق العاده خوب شده بود و اصلا کاری به من نداشتبغل

هلنا.نیکا.نیایشبغل

جمعه عصر هم با یه عالمه حسرت از هم جدا شدیم و برگشیم غمگین

توی راه تمام فکر من مشغول بود همینجوری به خودم بد و بیراه میگفتم اخه چرا دو سال پیش که یه کار خوب به شوهری پیشنهاد شد واسه شیراز من قبول نکردم که بریم اخه چرااااااااگریهخطا

پ ن جدید :امروز  27 مرداد دوست خوبم سیما جون به سلامتی زایمان کرد و دختر ماهش به دنیا اومد سیما جونم خواهری بهت تبریک میگم عزیزمبوسبغل



موضوع : خونه زندگی
تاريخ : جمعه 17 مرداد 1393 | نویسنده : مامان گلاب
بازدید : 501 مرتبه

چند وقتی بود دخملی خیلی حوصله اش سر میرفت و همش بهونه میگرفت که بریم مهمونی و بیرون ولی از اونجایی که ما اینجا فامیل خاصی ندارم و بیشتر وقتا هم خونه ایم واقعا کلافه میشدم

تا اینکه...

سعیده جون همسایه مهربونم پیشنهاد داد که دخملیا رو (هلنا و یاسمین) رو ببریم مهد زحمت پیدا کردن یه مهد خوب هم افتاد گردن خودش تا بلعخره مهد کلبه ی رویایی از بین مهدهای مختلف انتخاب شد

روز اولی که دخملا رو بردیم



ادامه مطلب...

موضوع : هلنا بانو
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
درباره وبلاگ

یه روز قشنگ بهاری وقتی یه فسقلی با لگدهاش منو از خواب پروند اون موقع بود که فهمیدم دیگه میخواد صورت ماهشو ببینم...... . . . کمی بعد.. . . . من یه فرشته ناز داشتم دختر ناز ما 30 شهریور 89 توی وجود مامانی پا گذاشت و در تاریخ27 خرداد 90 ساعت 20.15 شب وقتی صدای اذان توی زایشگاه پیچیده بود به دنیا اومد

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 5 نفر
بازديدهاي ديروز : 8 نفر
بازدید هفته قبل : 5 نفر
كل بازديدها : 27048 نفر
امکانات جانبی

0.051191091537476