دختری دارم شاه نداره

دختری با طعم بهار.......

هلنا دختری با طعم بهار......

 

عروسی خان داداش

جمعه بیست و هشتم شهریور عروسی داداش جونمه اینقده ذوق دارم و خوشحالم که شبا تا کلی وقت دارم برنامه ریزی میکنم هلنایی که دیگه هیچی قربونش برم بچم اینقده خوشحاله که فقط فکر و ذکرش شده عروسی دایی مهدی میره و میاد از عروسی و تاجشو و لباس عروسش حرف میزنه یا داره از من و بابایش میپرسه به نظرت من شب عروسی چه جوری برقصم مو هامو چه جوری درست کنم فدای ذوق و شوق مادر من فردا دارم میرم شهرستان انشالله یک شنبه . دوشنبه هفته اینده که اومدم از همه چی تعریف میکنم  انشالله که همه جونا خوشبخت بشن اینم کارت عروسیشون: ...
24 شهريور 1393

مسافرت های کوتاه کوتاه

جگر گوشه ام فردا 38 ماهگیت تموم میشه مبارکت باشه عسیسم واسه تعطیلات عید فطر قرار بود با عمه زهره اینا بریم مسافرت ولی وقتی قرار شد اونا چند تا از فامیل های دیگه برن رفتن ما کنسل شد واسه همین با مامان جون اینا قرار شد بریم طرفای اقلید و سرحد به دوستای باباجون سر بزنیم صبح زود راه افتادیم دخمل نازم خوابیده بود با مامان جون و بابا جون و خاله لاله توی راه رفتیم کنار یه چشمه اینقده ذوق کردی که ما رو هم سر ذوق اوردی و یه چند دقیقه ای اب بازی کردیم واسه نهار مهمون یکی از دوستای باباجون بودیم که یه پسر کوچولوی دو ساله داشتن به اسم ماهان  کلی با هم باز کردین و تا موقعی خوب بودین که دمپایی و عینک شما رو بر نمی د...
26 مرداد 1393

کلبه ی رویایی

چند وقتی بود دخملی خیلی حوصله اش سر میرفت و همش بهونه میگرفت که بریم مهمونی و بیرون ولی از اونجایی که ما اینجا فامیل خاصی ندارم و بیشتر وقتا هم خونه ایم واقعا کلافه میشدم تا اینکه... سعیده جون همسایه مهربونم پیشنهاد داد که دخملیا رو (هلنا و یاسمین) رو ببریم مهد زحمت پیدا کردن یه مهد خوب هم افتاد گردن خودش تا بلعخره مهد کلبه ی رویایی از بین مهدهای مختلف انتخاب شد روز اولی که دخملا رو بردیم نمای بیرونی مهد کلاس رنگین کمون عشقولانه های هلنایی و ترنم+آرین هلنا.یاسمین.محمد پارسا اینم وسایلایی که خواستن بگیریم حدودا 100 تومن شد چند باری که رفتم مهد دیدم بچه ها فقط از دفتر نقاشی بزرگ...
17 مرداد 1393

تولد 3 سالگی هلنا بانو

دخملی نازم من و بابایی خیلی دلمون میخواست برات یه تولد مفصل بگیریم و تمام فامیل رو دعوت کنیم اما بنا به دلایلی نتونستیم و مجبور شدیم یه تولد کوشولو موشولو واست بگیریم ولی هر چی بود به تو خیلی خوش گذشت عزیز دلم مهمونامون باباجون و مامان جون و خاله لاله و عمو علی و خانواده شون و عمه طیبه و عمو عظیم واسه شام غذای مورد علاقه ات رو درست کردم زرشک پلو با مرغ ولی تو اینقده سرگرم بازی بودی خیلی کم غذا خوردی و اون شب هم خیلی لجبازی میکردی و منم حسابی کلافه بابایی و باباجون رفتن واست یه کیک خرگوشی خوشگل گرفتن منم واسه همین تند تند کارامو کردم بردمت ستاره تا صورتتو واست طراحی کنم تا یه خرگوش خانوم بشی ولی متاسفانه تا رسیدیم خونه بیشتر صورت...
14 مرداد 1393

شب قدر...

خداوندا خسته ام از فصل سرد گناه و دلتنگ روزهای پاکم بارانی بفرست.چتر گناه را دور انداخته ام...   شب قدر هم اومد و رفت و من هنوز توی بحت اینم که چقدر زود ماه رمضون رفت توی سرازیری شب نوزدهم رو یزد بودیم واسه افطار خونه عمو علی اونجا حسابی اتیش سوزوندین وقتی رسیدیم خونه خواب خواب بودی منم پای تلوزیون قران خوندم تا سحر شب بیست و یکم رو رفته بودیم شهرستان واسه افطار خونه بی بی(مامان بابایی) بودیم باز هم افطاری مهمون عمو علی بودیم نذر هر ساله شونه خدا قبول کنه واسه احیاء هم رفتیم امامزاده عباسعلی که توی یکی از روستاهای نزدیک بود خیلی خوب بود اونجا چند تا از هم کلاسی های دوره هنرستان رو دیدم و کلی یاد قدیما کردیم مراسمش...
30 تير 1393

ما برگشتیم

بلعخره بعد از یک ماه و اندی برگشتیم بله دیگه اسباب کشی ها و اینور و اونور گذاشتن ها هم تموم شد اینقده دلم واسه اینجا و شماها تنگ شده بود واسه دوستای خوبم وفسقلی های خوشگلتون حیاط مجتمع عمه طیبه ما از 20 تا 23 اردیبهشت درگیر اسباب کشی  بودیم خیلی سخت بود شاید واسه اینکه شیطونی های هلنا هم بهش  اضافه شده بود تو این شرایط خیلی هم بهم وابسته شده بود حتی بدون من با باباش هم بیرون نمیرفت وسایلامو خودمون دوتایی با شوهر خوبم جمع کردیم تمیز کردن و شستن خونه هم بیشترش روی دوش شوهری بود همچین خونه رو تمیز کرده بود که هیچی نداشتم بگم دخملی اماده واسه رفتن به پارک راه آهن ظرف و ظروفای شکستنی رو هم دوتایی برد...
18 تير 1393

یه خبر خوب+تولد+نیمچه سفر

سلام دوستای مهربونم از اونجایی که این پست بسی طولانی میباشد بدون اتلاف وقت میریم سراغ  اتفاقات اخیر: اول از همه ما هر وقت میریم شهر بازی دخملی خیلی خودجوش میدوه میره واسه گریم صورتش و عاشق این کارم شده همیشه هم توی خونه یه چیزی توی دستشه و میخوادمنو وبابایشو پروانه.کفشدوزک.پلنگ.پری دریایی.پیشی و.....کنه اینم دخملک پروانه ی من مادر فدات شه   بی زحمت ادامه مطلب:  اما خبر خوبم اینکه بلعخره ما هم خونه دار شدیم و بسی شنگول  هر چند زیاد بزرگ نیست ولی مال خودمونه ایشالله خرده کاریاش تموم شد و جاگیر شدیم حتما عکس میذارم دوشنبه هفته پیش تولد پسر عموی هلنا بود محمد امین 4 سالش میشد از چپ:هل...
13 ارديبهشت 1393

نوروز 1393

سلام دوستای خوبم.خوبین خوشین. ایشالله که تا اینجای سال جدید  واستون خوب و عالی بوده باشه و از این به بعدش بهتر از قبل باشه بریم سراغ مرور خاطرات عید امسال: امسال اسفند برخلاف سال های قبل(این سه چهار سالی که عروسی کردم) تصمیم گرفتم که یزد و بمونیم و بعد از تموم شدن کارای همسری با هم بریم شهرستان و حتی فکرشم کرده بودم که عید و سال نو سه تایی خونه خودمون باشیم ولی خدارو شکر کارای همسری تموم شد و عصر روز پنج شنبه با هم رفتیم شهرستان زادگاهمون سریع رفتیم خونه بابام اینا و وسایل هامون رو گذاشتیم و از اونجایی که شام هم خونه مادرشوهر دعوت بودیم تقریبا نیم ساعت مونده بود به سال تحویل رفتیم اونجا و متوجه شنیدم تمام خواهرشوهرها و...
4 ارديبهشت 1393

گپ های دخملی

این روزا دختری خیلی خوش صحبت شده از هر دری واسمون حرف میزنه وقتی سرشو میچسبونه به گوشم و اروم میگه عاششتم. دوشت دارم میخوام درسته قورتش بدم هلنای من دیگه میتونه اسم و فامیلشو بگه بابایی هم عاشقه اینه دخترش بگه هلنای فلازیی از چند تا شعری که بهش یاد دادم دو تا یاد گرفته و خیلی با مزه میخونه متل متل توتوله گاب حسن چی جوره نه شیر داره نه پسون گابشو بردن هندسون یه زن هندی بستون اسشو بذار خال قزی دور کلاش قرمزی(وقتی این تیکه رو میخونه دستاشو میچرخونه) هاچین و هاچین یه پاتو بچین   توپولو ام توپولو ام صورتم مثه هلو دسو پام توچیکه مامان خوب...
14 بهمن 1392

انگلی بلز!!!

(لازم به ذکره این لباس خوشگل که هلنا عاشقشه مامان جون(مادر بابا) از مشهد واسه دخترم کادو اوردن واسه عروسی دایی مهدی ایشالله) بعد از مدتها که چپ میرفتی راست میرفتی میگفتی مامان بریم شهر بازی بابا بریم شهر بازی و واقعا هم شرایط جور نمیشد تا ببریمت یا رفته بودیم شهرستان یا مهمون داشتیم یا مهمون بودیم یا بابایی خسته بودیم یا.... خلاصه بلعخره دیروز قرار شد که بریم از عصرش به هر بهونه ای  که خواستم بخوابونمت حداقل شب سرحال باشی از ذوقت حاضر نبودی سرت روی بالش بذاری تا اسمش میومد مثه ترقه از جات میپریدی و کلی با خودت و اقا گاوه حرف میزدی که: اقا گاوه ایشالله من بزرگ میشم میریم شهل بازی اگه تو هم دستل خوبی باشی تو رو هم ...
6 بهمن 1392